فرشته کوچولوی ما، سانیار
(سان = قدرت، عزت) + يار (پسوند دارندگي)، سانیار : داراي عزت و قدرت

 

      


 با آمدنت

روزی هزار بار

روحم را می تکانم

از هرچه غبار

تنها به حرمت

قدمهای کوچک تو


موضوع : | بازدید : مرتبه
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 31 تير 1392 و ساعت 13:33 توسط مامان سارا

سلام گل پسر معصوم و دوست داشتنی ما

عزیزکم، بالاخره واکسن هجده ماهگیت رو 27 آبان زدیم. تمام دلخوشیم این بود که تا شش سالگیت از شر واکسن خلاص میشیم ولــــــــــــــــــی این آخرین واکسن و بیماری که بعدش گرفتی اینقدر سخت بود که خاطرش هرگز از ذهنم پاک نمیشه ...

سانیارم، من از خیلی قبل تر همش به روزی فکر میکردم که قرار بود تو رو برای واکسن ببرم. شنیده بودم خیلی واکسن سنگینیه و همه ازش سخت تعریف میکردن ... وای اینقدر استرس داشتم که نگو . از خدا خیلی خواستم کمکت کنه تا خیلی اذیت نشی. خلاصه اون روز با کلی دعا و صلوات بهت قطره استامینوفن دادم و با مامی بردیمت مرکز بهداشت، شما متاسفانه بعد از قضیه دستت از هر کی روپوش سفید پوشیده باشه وحشت داری و تا وارد شدیم و ماماها و پرستارا رو دیدی شروع کردی به جیغ و گریه که اصلا آروم نشدی. حتی نذاشتی قد و وزنت رو کنترل کنن و با مصیبت واکسنو زدن. ولی خداییش خانمه خیلی خوب زد واکسنتو و منم که شنیده بودم بعدش باید راه بری تا پات نگیره بردمت فروشگاه اسباب بازی برات خرید کردیم و کلی راه رفتی و اومدیم خونه خوابیدی. تا 48 ساعت تب داشتی و مرتب قطره استامینوفن میدادم و شب اول هم که تبت زیاد رفت بالا شیاف گذاشتم و تا صبح بیدار بالای سرت نشستم. ولی شکر خدا راحت راه میرفتی و درد نداشتی. روز سوم که دیدم حالت خوبه گفتم ببرمت پارک یه کم خوش بگذرونی که کابوس واکسن تموم شده . چون هوا برفی بود بردمت پارک سرپوشیده که ای کاش نمیبردمت چون فکر کنم از همون جا ویروس گرفتی ...

پنجشنبه صبح که بیدار شدی اصلا صبحانه نخوردی یه کم بعد تب کردی و همینجور تبت رفت بالا و لب به غذا نزدی تا شب. قطره استامینوفن هم برمیگردوندی، ایبوپروفن میدادم و شیاف ولی تبت پایین نمیومد، جمعه صبح زنگ زدم سیمین جون گفت ببرش یه دکتر گوش و گلوشو ببینه اگه عفونت نداشت که ویروسه دوره اش بگذره، بردیمت درمانگاه یه دکتر بیسواد گفت که حسابی عفونت داره و یه کیسه دارو داد بهت، سیمین جون گفت همه رو بریز دور فقط یه آنتی بیوتیک بهش بده، حالا شما همینجور تب و بی اشتها آنتی بیوتیک هم که دیگه از حال میبردتت. بدبختی عصرش پرواز داشتیم به تهران. که با دو ساعت تاخیر ساعت هفت شب انجام شد و وای که چی کشیدیم من و شما! از اردبیل تا تهران یه نفس جیغ زدی و گریه کردی، تمام طول پروازو توی بغلم از این سر هواپیما به اون سرش میبردمت و هر کار میکردم آروم نمیشدی، خلاصه شنبه باز تب و باز بی اشتهایی و اسهال و باز تب بر و آنتی بیوتیک تا یکشنبه دوباره بردیمت دکتر. بماند هر بار هم که دکتر و تخت بیمارستان میبینی چه حالی میشی! دکتر گفت که اصلا عفونت نداره آنتی بیوتیک هم لازم نیست، از دوشنبه عطسه و سرفه با استفراغ هم اضافه شد. تا کم کم تبت قطع شد ولی علائم سرماخوردگی بیشتر. جمعه صبح دیدیم تمام تنت دونه زده ، بازم بردیمت بیمارستان لاله. خلاصه دکتر گفت که شبه سرخچه یا روزوئولا گرفتی و تمام اون علائم هفته گذشته هم مربوط به همین بوده. دیگه از همون بیمارستان زنگ زدم مامی بیا من کشش ندارم! بنده خدا با پرواز بعد از ظهر خودشو رسوند و الان پیشمونه تا شما بهتر شی و من استراحت کنم. شما هم که دون دون و بی اشتها. بازم کلی وزن کم کردی...

خلاصه روزای سختی رو گذروندیم. بمیرم برات که اینقدر اذیت شدی ... ایشالا هیچ مادری هیچ وقت درد و رنج و ناراحتی و مریضیه بچه شو نبینه و انشالا همیشه تنت سلامت باشه پسر نازم.

خیلیییی دوستت داریم قلب


موضوع : یک سالگی | بازدید : 198 مرتبه
نوشته شده در تاريخ يکشنبه 10 آذر 1392 و ساعت 13:54 توسط مامان سارا