فرشته کوچولوی ما، سانیار

(سان = قدرت، عزت) + يار (پسوند دارندگي)، سانیار : داراي عزت و قدرت
درباره وبلاگ

موضوعات

آخرين نوشته ها

نويسندگان

پيوند ها

آرشيو مطالب

صفحات وبلاگ

پيوندهاي روزانه

آمار وبلاگ


>

 

      


 با آمدنت

روزی هزار بار

روحم را می تکانم

از هرچه غبار

تنها به حرمت

قدمهای کوچک تو



موضوع :

دوشنبه 31 تير 1392 توسط مامان سارا



کانون خلاقیت

پسرم ...نفسم ...کوچک بهشتی ام ...سانیارم 

من و بابای خوبت از ماهها قبل از تولدت، همون موقع که تصمیم به بچه دار شدن گرفتیم کارمون شد مطالعه و تحقیق در مورد اصول تربیت و رفتار با شما، بیشتر از همه هم صحبتهای دکتر هلاکویی رو سرمشق قرار دادیم و خدا رو شکر تا الان نتیجه اش هم خوب بوده، طبق نظر همون روانشناسا و مشاورا  دیگه بعد از سه سالگی باید کم کم وارد محیط همسالات بشی مخصوصا شما که متأسفانه هیچ بچه ای دوروبرت نیست. مشاورایی که رفتم پیششون میگفتن حتی قبل از سه سالگی روزی یکی دو ساعت بری مهد... خلاصه آخر خرداد ماه امسال یعنی وقتی سه سال و یک ماهه شدی بردمت جایی مثل مهدکودک به نام کانون خلاقیت. به نظر خودم که عالی بودن هر روز نه صبح تا یک ظهر البته ماه اول زمان کمتری میذاشتمت. هر نیم ساعت یه کلاس همراه بازی داشتید یعنی آموزش مستقیم نبود و منم البته اصلا به خاطر آموزش نمیبردمت، ژیمناستیک و رقص و نقاشی آشپزی باغبونی سفالگری کاردستی و کلی کلاس دیگه هرکدوم با مربی مخصوص خودش. یعنی یه مربی به اسم سپیده جون داشتی ثابت و بعد مثلا کلاس ژیمناستیک با پریناز جون رقص با هلیا جون و هر ده پونزده روز یه اردو خارج کانون خلاصه برنامه هاشون جالب و شاد بود اما ...

شما اصلا و ابدا اونجا رو نپذیرفتی، نزدیک به دو ماه خودم هم مینشتم توی دفتر و روزای اول که در حد چند دقیقه میبردنت کلاس و اواخر کامل میرفتی اما هر روز با جیغ و گریه. تمام بچه هایی که همزمان با تو اومده بودن اوکی شدن و رفتن حتی بهراد جون که دو هفته هم دیرتر از تو اومد، اما شما...  بلاخره بعد از دو ماه من بیرون میرفتم اما همچنان به سختی ازم جدا میشدی البته دیگه همون لحظه جدایی سخت بود و بعد توی کلاسها خوب بودی و ظهر که میومدم دنبالت میگفتی "من کانون رو دوست دارم خیلی خوش میگذره..." و فردا باز روز از نو. توی خونه و خیابون جیغ و گریه "من کانون نمی رم" . مدیرا و مربیا و حتی مشاور میگفتن عادت میکنه، یه کم لوسه، زیادی وابسته است . و من هر چی تلاش میکردم بی فایده بود. بعد از سه ماه دیگه رفتنی گریه نمی کردی اونجا هم خوب بودی ولی توی خونه روزی هزار بار ربط و بیربط تکرار میکردی "من فردا کانون نمیرم" . مامی و بابایی هم که مدام میگفتن کارم اشتباهه و نباید حرف روانشناسا و مشاورا رو گوش بدم! بالاخره تسلیم شدم و از مهر ماه دیگه نزاشتیمت. البته یه جراحی هم برات پیش اومد فتقت رو عمل کردی و  همین نرفتن به خاطر عمل هم مزید بر علت شد دیگه دو ماهه که نمی ری تا بعد ببینیم راضی میشی کانون برگردی یا یه مهدکودک دیگه امتحان کنیم. 



موضوع :

چهارشنبه 20 آبان 1394 توسط مامان سارا



تولدت مبارک

 

سه سال گذشت... با تمام خاطرات زیبا از ثانیه ثانیه هایش... و خدا را هزار مرتبه شکر که تمام روزگار خانواده کوچک ما پر است از لحظه های بی نهایت عاشقی... بی هیچ ابر تیره ای، بی هیچ قلب نا آرامی،بی هیچ قطره اشکی ... و این دلیل خوشبختی هر روزه ماست:

عشق... و دیگر هیچ....

و 24 اردیبهشت 91 ... آغاز پیدایش همه خوبی های دنیاست برای ما... دلمان غرق شادی و نور است... سانیار 3ساله بابا و مامان تولدت مبااااااااااااااااااااااارررررررررررررررک .

در چنین روزی شازده کوچولوی ما که الان 14 کیلو وزنش و 98 سانت قدشه، با وزن 3040 گرم و قد 48 سانت پا به دنیای زیبامون گذاشت.

سانیار عزیزمان، پر پروازمان ... فقط بدان که حضورت در ثانیه های زندگی من و بابا اتفاقی نبوده ...

آمدی ...خوش آمدی ...بمان تا دنیا دنیاست ...

گل اردیبهشتی من! دنیا همیشه از ما چند قدم جلوتر است... میگذرد و نمیفهمیم چه قدر زود به پایان میرسیم. میگذرد و چشم باز میکنیم و یک مشت خاطره میبینیم که نمیدانیم از کجا امده.به کجا میبردمان! چشم باز میکنیم و میبینیم عاشقیم. و غرق لحظات زیبای  عاشقانه های زمینیمان میشویم. چه قدر خوب که اردیبهشت امده. چه قدر خوب که هوا خوب تر شده چه قدر خوب که هستی.

و حالا من! ایستاده در هوای اردیبهشتی ... میخواهم تمااااااااام اکنون هایم را زندگی کنم. کسی چه میداند شاید فردایی نباشد و من هم نباشم و ...

شاهزاده رویایی من! از کدام قصه امدی؟ که تمام لحظه هایم را زندگی بخشیدی؟ من که همینجا بودم.روی زمین! و شاید همیشه منتظرت بودم! کسی چه میداند! شاید همه دنیا دست به دست هم داد تا تو از خوابها و قصه ها بیرون بیایی...اگر چنین باشد ...پس باید همیشه بمانی...

سلامت ٬ شرافت ٬ پاکی ٬ صداقت  دعای من برای روز تولدت .

نازنین پسرم ٬ شاهزاده قصه های شبانه ام

سومین بهار زندگیت مبارک.

 

عزیز نازنینم، تم جشن تولد امسالت به خواست خودت مردعنکبوتی بود. اکثر کارای تم رو امسال خودم انجام دادم  آماده سازیشون واقعا حس خوبی به من داد. ممنون که باعث این حس نابی...

عکسا ادامه مطلب:

 

 



ادامه مطلب...

موضوع :

شنبه 26 ارديبهشت 1394 توسط مامان سارا



سانیار عزیزم سلام

گل پسر شیرین زبونم دیگه حسابی بامزه شدی و دل میبری.

 

عزیزکم، از چند وقتی که آپدیت نکردم خلاصه بگم :

توی این مدت حرف زدنت به سرعت پیشرفت کرد. دیگه کامل صحبت میکنی. قبلا به خودت میگفتی نانی. یه روز بهم گفتی: مامان، نانی رو فراموش کن بگو سانی! . این روزا صبح تا شب مشغول حرف زدن و بدو بدویی . وای که چه حرفایی میزنی آدم میخواد قورتت بده. دویدن هم که یک نفس تا وقتی که دیگه غش کنی بیفتی وگرنه حریفت نمیشیم بخوابونیمت...

یکی از اتفاقای مهمی که اسفند ماه پارسال افتاد خداحافظی شما با پوشک بود، خدا رو شکر برخلاف از شیشه گرفتنت این یکی راحت انجام شد در واقع خودت خودتو از پوشک گرفتی وگرنه من عجله ای برای اینکار نداشتم.

قبل از عید باز تصمیم گرفتم ببرمت مهد کودک چون احساس میکردم نیاز داری روزی دو سه ساعتی با همسالات باشی. یک هفته ای هر روز به سختی بردمت اما متأسفانه اصلا نپذیرفتی، دیگه تا چند وقت بعدش حاضر نبودی از خونه بیرون بری. دیگه بیخیالش شدیم تا بعدا باز امتحان کنیم.

نوروز امسال با مامی اینا رفتیم مسافرت و هفته دوم عید هم اونا اومدن تهران تا چهاردهم باهم بودیم و شکر خدا حسابی خوش گذشت . مخصوصا به شما. تنها بدیش این بود یه خورده بیشتر لوس شدی !

روز مادر امسال برای من عالی بود چون یه فرشته کوچیک هدیه ای که باباش زحمتشو کشیده بود پشتش قایم کرد و  صدام زد گفت مامان بیا میخوام بهت جایزه بدم! بعد منو بوسید و گفت روزت مبارک. ممنون بابت این حس قشنگی که به من دادی. از بابا شاهین عزیز هم خیلی ممنون که طراح این صحنه ها بود. شما پدر و پسر عشق منید...

آخر فروردین دوتایی اومدیم اردبیل و فعلا اینجا خوش میگذرونی تا هر وقت دلتنگ به قول خودت بابا شاخین شدی، برگردیم تهران. منم این روزا سرگرم انجام کارای تم تولدت هستم. باورم نمیشه سه سال گذشت...

راستی از عشق جدیدت بگم : موتورسیکلت. وااای که صبح تا شب حرف موتور و موتوربازی. صد مدل موتور اسباب بازی خریدی ، توی تبلتت یاد گرفتی میری گوگل عکس موتورسیکلت سرچ میکنی تماشا میکنی، هر کی رو هم میبینی میگی لپتابتو بیار عکس موتور ببینم. تا از خونه بیرون میریم میدویی از صاحب موتورا اجازه میگیری سوار تک تک موتورایی که پارکن میشی، تقریبا اسم و مدل همه موتورسیکلتا رو بلدی. ... من و شاهین، عیدی برات یه موتور شارژی خریدیم که شاید حداقل سوار موتور مردم شدن رو بیخیال شی ولی زهی خیال باطل! خلاصه که زندگیمون شده موتور و موتور!...

سانیارم، خیلی دوستت داریم .مرسی که هستی. ...



موضوع :

پنجشنبه 3 ارديبهشت 1394 توسط مامان سارا



33 ماهگی مبارک

و میگذرد...

 

به سرعت...

انقدر که به خودت میای و میبینی همه لحظه هات رو پر کرده وجود کوچکش ...و حتی وقت نکردی روزانه هاشو بنویسی...

و نبودنمان دلیل کم لطفی مان نیست! از کم سعادتی مان است... و خب روزهایی که بزرگترین دل مشغولیمان بازی های جدید با سانیار جانمان است! پسرکی که خوب میفهمد.. حرف میزند.. فکر میکند و نظر میدهد.. و... هست...خدا رو شکر به خاطر تمااااام این لحظه هایی که با خوشی میگذرد .

 

سانیار عزیزم، گل پسر شیرینم، سی و سه ماهگیت مبارک .

خیلییی دوستت داریم.

 



موضوع :

جمعه 24 بهمن 1393 توسط مامان سارا



دو سال و نیم

سلام به گل پسر نازنینم

سانیارم سی ماهگیت مبارک. فدای عزیز دو سال و نیمم بشم که دیگه برای خودش مردی شده .

عسلم، دو سه ماهی هست که چیزی برات ننوشتم دلیلش بیشتر اینه که واقعا دیگه نمیدونم چی بنویسم ؟! آخه هر لحظه با تو بودن یه خاطره شیرینه و قابل وصف با کلمات نیست ... این روزا سختیا نه که کمتر بشن ولی شیرینتر شدن !

عزیزکم، دیگه حسابی شیرین زبونی میکنی و فارسی و ترکی تقریبا کامل صحبت میکنی البته هنوز تلفظ خیلی از کلماتت طوریه که فقط من متوجه میشم چی میگی! به خودت میگی نانی (سانی!) و نمیدونم چرا من نمیگی مثلا میگی مامان بیا پیش نانی یا نانی غذا آم ... اسم من از مامانا به مامان لادا تغییر کرده و به شاهین هم بابا نادین میگی. وابستگیت به من به شدت بیشتر شده و از تو چه پنهون گاهی واقعا کلافه ام میکنی، نمیدونم دلیلش تجربه سه روز مهد رفتنته یا چی؟ آخه شهریور بعد از کلی تحقیق و بررسی تصمیم گرفتم روزی دو ساعت بزارمت مهد آنلاین با بچه ها باشی و خودمم ضمن چک کردنت با اینترنت، یه کمم به کارام برسم. یه مهد آنلاین نزدیک خونمون پیدا کردم و بردمت. روز اول پنج دیقه روز دوم یه ربع موندی و روز سوم به شدت مریض شدی و گلوت چرک کرد یک هفته بعد که بهتر شدی و باز بردمت از دم درش حاضر نشدی بری داخل و دیگه کلا از مهد بردن منصرف شدم ولی شما انگار اضطراب گرفتی و دیگه نمیزاری یه لحظه از جلوی چشمت دور شم. علاوه بر اون یه بار توی خانه ی بازی یه بچه هلت داد و تا ما جداتون کنیم زدت و بعد از اون قضیه دیگه از بچه ها انگار میترسیدی خودتو کنار میکشیدی. البته الان شکر خدا دیگه با بچه ها خوب همبازی میشی...

ماه گذشته، یه وقت از یکی از مشاورای کودک مرکز پایش آفتاب گرفتیم و با بابا شاهین بردیمت، مشاور گفت که شما همه چیزت خوب و عالیه ولی چون بچه ای دور و برمون نیست نه توی فامیل نه همسایه و اینا بهتره بازم مهد رو امتحان کنیم و روزی یه ساعت بری اما من و بابا فعلا به هر روز پارک یا کیدز کلاب بردنت اکتفا کردیم تا یه مدت دیگه باز مهد رو امتحان کنیم. ضمنا با دوستم، میترا جون که پسرش کیان همسن شماست قرار گذاشتیم رفت و آمد میکنیم تا شما وروجکا همبازی بشین و این برامون خیلی خوب شده شما خاله میترا و کیان جون رو خیلی دوست داری و کلی باهاشون بازی میکنی، ایشالا درآینده هم دوستای خوبی برای هم باشید... مشاور گفت که از شیشه هم باید بگیریمت و یه باره هم باید انجامش بدیم. وای که چه پروژه سختی بود ! شما به شدت به شیر خوردن با شیشه وابسته بودی و این اواخر دیگه هر ده دیقه یه ربع می می میخواستی، با روشی که مشاور گفته بود  روز عید قربان سر شیشه ات رو قیچی کردم و انداختمش سطل آشغال. وقتی می می خواستی گفتم که نمیدونم کجاست و بیا باهم پیداش کنیم بعد کل خونه رو گشتیم تا دیدیم بین آشغالا کثیف و پارست با بابا کیسه آشغالا رو بردین بیرون توی سطل زباله انداختین و خیلی شیک برگشتین خونه بعد من و شاهین خوشحال و خندان که چه خوب پذیرفت، رفتیم نهار امامزاده داوود خوردیم و شما هم کلی با اردکای لب رود بازی کردی و امااا بعد از یکی دو ساعت بهونه گیریا شروع شد خلاصه اون روز تا آخر شب بیرون بودیم و شما با وجود خستگی اصلا نخوابیدی شب تا صبحش هم صد بار بیدار شدی گریه کردی و خلاصه از روز سوم دیگه اسمش رو نیاوردی ولی نه میخوابیدی نه شیر و مایعات میخوردی تا یک هفته درگیر بودیم تا کم کم پذیرفتی. توی همون روزای از شیر گرفتنت عروسی علی، پسر عموی من بود و اومدیم اردبیل. تو مراسم عروسی انقدر چسبیدی به من و گریه کردی که بالاخره قبل از اتمام مراسم مجبور شدیم برگردیم خونه. الان یک ماهه از شیشه گرفتیمت و به تازگی یه کم اوضاعمون بهتر شده! البته متاسفانه دیگه شیر هم نمیخوری.

راستی الان دو ماهی هست باهم میریم کلاس شنا مادر و کودک. خیلی عالیه و حسابی به شما خوش میگذره عاشق آب و استخری. میتونی پا بزنی و عرض استخرو بری البته با بازوبند. این رفتن به کلاس شنا باعث شد من بعد از سه سال بازم رانندگی کنم و دیگه دوتایی راحت همه جا بریم شما هم مثل آقاها میشینی عقب روی صندلی خودت. توقف پشت چراغ قرمز به چراغ راهنمایی و آقا پلیسه علاقمندت کرده! شخصیت مورد علاقت از آقای آتشنشان به آقای پلیس تغییر کرده و الان دیگه به جای خاموش کردن آتیش با ماشین آتشنشانیت، پلیس بازی میکنی و جمله "چراغ سبز حرکت. چراغ قرمز استپ" روزی صد بار ازت میشنویم، با ماشینات تصادف میکنی و میگی آقا پلیس بیا، بعد از جریمه اینا وسایل دکتر بازیت رو میاری و شروع به معاینه و درمان آقای راننده میکنی . جالبه تصادف واقعی از نزدیک ندیدی نمیدونم از کجا یاد گرفتی! آقای دکتر بودن رو فکر کنم از کتابات یاد گرفتی که همیشه پوپو و می می نی میرن پیشش، یه بارم که سه تایی رفتیم واکسن آنفولانزا زدیم و دیگه همش آقای دکتر میشی میای واکسن میزنی. ماه گذشته متاسفانه بازم دست چپت از آرنج دراومد و با عمو رامین بردمت پیش متخصص ارتوپد جا انداختش. دیگه تا زمین میخوری یا جاییت درد میکنه میگی مامان نانی رو ببر پیش آقای دکتر!... دیگه اینکه به آشپزی هم خیلی علاقه داری و با خمیر نون میپزی یا تخم مرغ درست میکنی میخوریم! گاهی هم باهم توی آشپزخونه پنکیک واقعی درست میکنیم و کلی کیف میکنی. نقاشی همچنان خیلی دوست داری و به رنگ انگشتی هم علاقمند شدی و حسابی سرتاپات رو رنگی میکنی. سی دی هات رو از حفظی و دیگه برای خودت سی دی میزاری میبینی و جلو جلو تعریفشون هم میکنی! به کتاب خوندن یه کم علاقمند شدی ولی اونم باید خودت انتخاب کنی کدوم کتاب و گاهی یه کتاب رو یست بار میخونیم تا تموم شد میگی بازم کتاب حسنی بخون! با تبلتت خیلی بازی نمیکنی ولی از وقتی برات تبلت گرفتیم دیگه با موبایل ما کاری نداری و از این بابت راحت شدیم! به پارک و خانه بازی رفتن هم که حسابی عادت کردی و هر روز باید چند ساعتی یه کدومو بری، خوشبختانه این یه مورد رو حاضری بدون من هم بری و معمولا عصرا باباشاهین میبردت و یه چند باری هم با باباجون و آنی رفتی من تونستم به کارام برسم... هفته گذشته برای تاسوعا و عاشورا سه تایی اومدیم اردبیل، من و شما به درخواست شما یه هفته بیشتر موندیم و باباشاهین برگشت، باز حسابی با مامی و بابایی و دادا خوش گذرونی و باز مامی رو مجبور کردی ببرتت اتوبوس سواری که خیلی دوست داری. اینبار اردبیل حسابی برف اومد و شما کلی برف بازی کردی و باهم یه آدم برفی کوچولو هم درست کردیم، بعد هر روز چکش میکردی که آفتاب اومده چقدرشو آب کرده! دیروز هم دو تایی برگشتیم تهران. 

عزیزکم، همه آرزو و تلاشم اینه همیشه شاد باشی. دوستت داریم.

 



موضوع :

شنبه 24 آبان 1393 توسط مامان سارا



27 ماهگی

کودکم آرام آرام قد می کشد و من در سایه امن صداقت ناب کودکانه اش بزرگ می شوم

او می رقصد و من آرام آرام نوای کودکانه اش را زمزمه می کنم...

او می خندد و من از شوق ِ حضورش اشک می ریزم...

او پرواز می کند و من شادمانه آنقدر می نگرمش تا چشمانم جز او هیچ نبیند...

او بازی می کند... کودکانه... می پرد ...حرف می زند...

به زباني كه كسي جز من نميفهمدش ...

من... کودکانه... در سایه بزرگیش پنهان می شوم تا از گرمای دست نوازش غیب بی بهره نمانم

سلام گل پسر ناز و باهوشم، بیست و هفت ماهگیت مبارک.  بوس

عزیزکم، دیگه حسابی آقا شدی و این ماه طی یه اقدام انتحاری! شیر خشک رو گذاشتیم کنار و دیگه شیر پاستوریزه میخوری. البته هنوز با شیشه که ترکش جزو برنامه های آتیه! خیلی خوشحالم که راحت پذیرفتی گلم. شما شیر مامان رو فقط هشت ماه خوردی اونم به زور، تا بالاخره تسلیم شدم و شیرخشک دادم  چند ماه طول کشید تا بهش عادت کردی و درست زمانی که حسابی شیر خور شدی قحطی شیر خشک شد! و متاسفانه دیگه شیر هومانا وارد ایران نشد. به همه فامیل سپرده بودیم و از داروخانه های آشنا برات دنبال شیر بودیم تا بابایی بالاخره از دوستش دو کارتن گرفت طبق محاسبات من تا دو سالگیت کافی بود که نگو اشتباه بوده و باز داشتیم کم میاوردیم که بابایی دوباره به دادمون رسید و برات پیدا کرد. بعد هم که شکر خدا مشکلش حل شد و همه داروخانه ها دارنش ولی دکتر خاتمی تاکید داشت زودتر از شیر خشک بگیریمت که ما هم موفق شدیم. حالا این روزا خبر اضافه کردن روغن پالم به شیرا داغه و من گیجم که کارم درست بوده یا بهتر بود همون هومانا رو میخوردی ... متفکر

سانیارم، این روزا از صبح که بیدار میشی تا شب گوشی من دستته و همش از خودت عکس و فیلم میگیری! احتمالا بسکه دیدی من چپ و راست ازت عکس می گیرم عادت کردی! دوربین رو بهت نمیدیم ولی گوشی من که دیگه کاملا بهش مسلطی مدام دستته، به راحتی صفحاتشو رد میکنی دوربین جلو رو باز میکنی و هر کاری بخوای بکنی جلوی دوربین انجام میدی از بازی و غذا خوردن گرفته تا تی وی دیدن. با بازیای موبایلم هم خیلی سرگرم میشی برای همین برات یه تبلت گرفتیم که شاید به مددش گوشی ما رو بیخیال شی! تبلت البته قرار بود کادو تولدت از طرف آننی باشه که من و بابا اون موقع رفتیم توی بحث روانشناسی کودک و اینکه خوب نیست اراده نکرده همه چی داشته باشی و هر وقت خودت خواستی بخریم ولی بالاخره برات گرفتیمش.  چشمک

عزیزم، هر روز که میگذره وابستگی من و تو به هم بیشتر میشه و من همش دنبال راه حلی برای این موضوعم، هر لحظه چک میکنی کنارت باشم و البته من خودمم یه لحظه دوریت رو نمیتونم تحمل کنم. میخواستم بزارمت مهد روزی چند ساعت بری هم پیش همسالات باشی هم وابستگیت کمتر شه منم کم کم برگردم سر کارم ، با یه مهد کودک آنلاین که مدار بسته داره برای دیدن داخل مهد با اینترنت، هم صحبت کردم ولی باز متاسفانه یه فیلم از آزار بچه ها توی مهدکودکی که مدیرش رو میشناختم و به نظرم مطمئن بود دیدم و منصرف شدم ... حالا فعلا که روزا توی خونه باهم بازی میکنیم و عصرا که بابا شاهین میاد هر روز یه پارکی جایی میریم، شما بیشتر پارک آب و آتش رو دوست داری و باغ پرندگان. راستی این ماه برای اولین بار تأتر هم بردیمت و مثل آقاها نشستی تماشا  و تشویق کردی و یه خرده هم رقصیدی... همچنان یکی از سرگرمیات آب بازیه و ما به خاطر کم آبی تهران دنبال یه بازی جایگزین بودیم که بلاخره از پارک ملت، شن استرلیزه مخصوص بازی پیدا کردیم برات گرفتیم. البته بعدش اومدیم خونه مامی اینا تا ایشالا برگردیم تهران بدیمش بازی کنی، اینجا اومدنمون هم ماجرایی داشت: تعطیلات خرداد ماه که سه تایی با ماشین اومدیم اردبیل توی راه خیلی خوش گذشت مخصوصا کنار دریا، برای همین تصمیم گرفتیم تعطیلات عید فطر هم همونطور برنامه ریزی کنیم غافل از اینکه به چه ترافیک وحشتناکی میخوریم بیست ساعت توی راه بودیم و من و بابا نوبتی رانندگی میکردیم تا بالاخره رسیدیم ولی در عوض روز بعدش شما رو بردیم آستارا کنار دریا حسابی کیف کردی. بعد هم که بابا شاهین برگشت و ما به خاطر گرمای هوای تهران موندیم تا ایشالا آخر ماه برمیگردیم خونه. آننی و باباجون هم اینجا هستن و مثل همیشه همه چی عالیه و شما هم صبح تا شب یا توی حیاط دوچرخه سواری میکنی یا میری پارک و شهربازی. فقط باز یه ویروس بدجور گرفتارمون کرد و اول شما بعد من و مامی حسابی مریض شدیم، بگردم همش میگفتی"گلو اووف" ولی شکر خدا گذشت و رو به بهبودیم. راستی چند روز پیش تولد دایی سهراب که شما بهش میگی "دادا" بود. صد بار شمع روشن کردیم فوت کردی تا بالاخره رضایت دادی بیخیال شی و روز بعدش هم باز مراسم کیک و شمع داشتیم تا کم کم یادت رفت  خندونک

گل من، دلم میخواد از شیطونیا و شیرین زبونیات بگم ولی هر جور کلمات رو میزارم پیش هم میبینم نمیشه انقدر بانمکی و شیرینی رو نوشت، فقط میشه حسش کرد و لذت برد... حرف زدنت خیلی بامزه شده البته اکثر حرفاتو فقط من متوجه میشم و برای بقیه ترجمه میکنم. بیشترین کلماتی که استفاده میکنی: مامان، باز، نه، بولو (برو) هست. ترکی و فارسی کامل متوجه میشی اما جز چند کلمه ترکی، کلا فارسی حرف میزنی. خلاصه خیلی شیرینی و ما عاااشقتیم. محبت

 

 



موضوع :

جمعه 24 مرداد 1393 توسط مامان سارا



دو سال و دو ماه

عشق چیز عجیبی نیست

حسی است مثل موقع هایی که صدایم میکنی : مامان

و من میگویم : جان مامان ...

و به همین مقدسیست

سلام گل پسر عزیزم 

سانیارم، دو سال و دو ماهه که خدای مهربون، تو فرشته نازنین رو به ما هدیه داده. دو سال و دو ماهه که من مادرم ... خدایا شکرت ...

عزیزکم، این روزا واقعا شیرین شدی ، انقدر که دیگه نمیدونم چه جوری بنویسم. لحظه لحظه زندگیت برامون خاطره نابه و قابل وصف نیست. ...   

هر روز میگذرد و روزی نو در راه است. پس چرا غصه بخوریم؟ چرا با غم لحظه ای را سر کنیم ؟ مگر نه اینکه هیچ لحظه ای تاب ماندن در زمان را ندارد؟ شاد باش که این ثانیه ها هرگز منتظرت نمیمانند. حتی وقتی خسته خسته ای. حتی وقتی جارو برقی کشیده ای و بر میگردی میبینی کوچک بهشتی ات سفره پر از نان را برگردونده وسط اتاق! حتی وقتی تمام اسباب بازیهای توی کمد را پخش کرده کف اتاق و با شیطنت لبخند میزنه! حتی وقتی سطل برنج را از تو کابینت دراورده و هر جا پا میذاری پر برنجه! نگاهش کن و لبخند بزن از ته دلت....که چه ارامشی بالاتر از اینکه کوچک بهشتی ای داری سلامت و شاد... بگذار آب بازی کند و خیس خیس بشود!  اجازه بده ریخت و پاش و کثیف کاری کند! قبول کن با دست غذای چربو چیلیش بخورد و کیف کند...

و این روزهای ما با تو مصداق همین هاست که گفتم! پر از شور زندگی..پر از بودن.پر از شاد بودن.... دوستت دارم.

راستی سانیار جون، حرف زدنت خیلی پیشرفت کرده و تقریبا همه کلمات رو تکرار میکنی اما هنوز جمله نمیگی.

عاشق آب بازی هستی و تماشای ماه توی آسمون! تا میبینیش با ذوق میگی ماه ه ه ! و بعد تاکید میکنی موون ! (به انگلیسی). روزی چند بار توی خونه آب بازی میکنی و سرتا پات خیس میشه، ماه گذشته دو بار دریای شمال رفتی و حسابی خوش گذروندی... علاقه به ماشین یا به قول خودت مازز و البته اتوبوس و کامیون که بهشون میگی عزیزه و همینطور بالون هم پابرجاست! نقاشیت هم خیلی پیشرفت کرده، توی تب و تاب جام جهانی فوتبال به توپ بازی هم خیلی علاقمند شدی و حتی خیلی وقتا با توپات میخوابی! دیگه دوست نداری روی پام بخوابونمت و پیشم دراز میکشی میگی لالا و میخوابی. همچنان موزیک دوست داری و تا آهنگی میشنوی هر جا باشی شروع به رقص میکنی!... به من میگی مامان اما هر وقت خواسته ای داشته باشی و بخوای لوسم کنی میگی مامانا ! و من مست شنیدن این کلمه میبوسمت و میچلونمت فرشته کوچولوی نازم.

به خاطر حضورت درکنار من

به خاطر حس مادرانه ای که تو به من بخشیدی

به خاطر روح لطیف وپاکت

به خاطرلبخند زیبای تو

به خاطر آفرینش تمام لحظه های شیرین وناب زندگیم

سپاسگذارم

ممنونم که اجازه دادی با بوئیدن تو احساس کنم توی بهشتم

ممنونم که شدی همه ی زندگی من

دوستت دارم

 



موضوع :

دوشنبه 30 تير 1393 توسط مامان سارا



جشن تولدت با تم مک کوئین

جشن تو جشن تولد تموم خوبیاست
جشن تو شروع زیبای تموم شادیاست

جشن تو شروع یک روز مقدسه برام
وقت شکرگزاری به سوی درگاه خداست

عزیزم هدیه من برات یه دنیا عشقه
زندگیم با بودنت درست مثل بهشته
تو خونه سبد سبد گلهای سرخ و میخک

 عزیزم دوست دارم تولدت مبارک

 



سانیار عزیزم سلام

گلم، امسال جشن تولدت همون شب تولدت که مصادف با روز مرد بود برگزار شد. تم تولدت مک کوئین بود که خودت انتخاب کرده بودی آخه عاشق ماشینی عزیزم...



ادامه مطلب...

موضوع : دو سالگی

جمعه 2 خرداد 1393 توسط مامان سارا



تولدت مبارک

مبارک باشد بر ما حضور تو نازنینم....

سلام گل پسر عزیز دو ساله من! تولدت مبارک

امروز بیست و چهارم اردیبهشته، البته آخرین دقایقش! شایدم تا من این پست رو تکمیل کنم بشه بیست و پنجم! ولی مهم اینه هر جور شده خودمو به وبلاگت رسوندم که بهت بگم عاشقتم و از اینکه با اومدنت مادر شدم خیلی خدا رو شکر میکنم.

دو سال گذشت از اون صبح دل انگیز اردیبهشت ... خدا جان دو سال است هدیه زیبایت مونس تمام لحظه هایمان شده است دو سال است پر هستیم از خوشبختی پر هستیم از شادی پر هستیم از حس ناب مادر بودن و پدر بودن. خدا جان شکرت که فرشته ای از تبار آسمانها به ما بخشیدی هدیه کردی امانت دادی. و خودت کمک کن تا روزی که هستیم برای سانیارمان بهترین باشیم .

پسرم ، چهارم مهر ماه سال نود روزی بود که فهمیدم بار شیشه دارم ... به خودم قول دادم خوی و خصلت مادرانه ام رو به پای موجود میلی متری ام بریزم ٬ پسرم اون روز بال گرفتم ... روزها گذشت و من و تو بار شیشه ام بیشتر به هم اخت گرفتیم .شدیم یه پارچه ...یه تن . تو به من چسبیده بودی ... شدی خون و دل . شدی یک تکه از جونم بود و نبودم .دوران رویانی  تو نازنین رویایی بود . شدی تمام غم و شادیم ...شدی خنده و نگرانی ام ....شدی حال غریبی آشنا .صدای تپنده ی  قلبت رو  بیست و سوم آبانماه در بیمارستان پارس شنیدیم چه صدای دلنشینی بود. چقدر حس خاصی بود. اعضای تکمیل شده بدنت رو  بیستم اردیبهشت با سونو سه بعدی در مطب دکتر قدوسی دیدیم و باز صدای گوش نواز قلبت رو شنیدیم. همون روز بود که دکتر مهدیزاده تاریخ عمل رو تعیین کرد: یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت نود و یک.... چه روزی بود... و دو سال گذشت ... 

پسرم ، سانیارم، عشقم، امیدم، نفسم

امیدوارم انسانی بشی والا  ... سالم و تندرست . تا به اینجا خورشیدی هست تابناک ... بتاب پسرم و انرزی ببخش ...  باشد که بمانی و بخندی و زندگی کنی

خداوند تو و همه ی بچه ها رو در پناهش نگه داره



موضوع : دو سالگی

پنجشنبه 25 ارديبهشت 1393 توسط مامان سارا



23 ماهگی مبارک

گل پسر نازنینم سلام

سانیارم، بیست و چهارم فروردین ماه بیست و سه ماهه شدی مبارک باشه عزیزم.

از بدو تولدت تا حالا این اولین ماهی بود که کیک و جشن نگرفتیم چون حالمون واقعا خوش نبود

ایشالا همیشه سلامت باشی گل نازم.



موضوع : یک سالگی

چهارشنبه 24 ارديبهشت 1393 توسط مامان سارا



صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 12 صفحه بعد