فرشته کوچولوی ما، سانیار

(سان = قدرت، عزت) + يار (پسوند دارندگي)، سانیار : داراي عزت و قدرت

 

      


 با آمدنت

روزی هزار بار

روحم را می تکانم

از هرچه غبار

تنها به حرمت

قدمهای کوچک تو

کانون خلاقیت

پسرم ...نفسم ... کوچک بهشتی ام ...سانیارم  من و بابای خوبت از ماهها قبل از تولدت، همون موقع که تصمیم به بچه دار شدن گرفتیم کارمون شد مطالعه و تحقیق در مورد اصول تربیت و رفتار با شما، بیشتر از همه هم صحبتهای دکتر هلاکویی رو سرمشق قرار دادیم و خدا رو شکر تا الان نتیجه اش هم خوب بوده، طبق نظر همون روانشناسا و مشاورا  دیگه بعد از سه سالگی باید کم کم وارد محیط همسالات بشی مخصوصا شما که متأسفانه هیچ بچه ای دوروبرت نیست. مشاورایی که رفتم پیششون میگفتن حتی قبل از سه سالگی روزی یکی دو ساعت بری مهد... خلاصه آخر خرداد ماه امسال یعنی وقتی سه سال و یک ماهه شدی بردمت جایی مثل مهدکودک به نام کانون خلاقیت. به نظر خودم که عالی بودن هر روز...
20 آبان 1394

تولدت مبارک

  سه سال گذشت... با تمام خاطرات زیبا از ثانیه ثانیه هایش... و خدا را هزار مرتبه شکر که تمام روزگار خانواده کوچک ما پر است از لحظه های بی نهایت عاشقی... بی هیچ ابر تیره ای، بی هیچ قلب نا آرامی،بی هیچ قطره اشکی ... و این دلیل خوشبختی هر روزه ماست: عشق... و دیگر هیچ.... و 24 اردیبهشت 91 ... آغاز پیدایش همه خوبی های دنیاست برای ما... دلمان غرق شادی و نور است... سانیار 3ساله بابا و مامان تولدت مبااااااااااااااااااااااارررررررررررررررک . در چنین روزی شازده کوچولوی ما که الان 14 کیلو وزنش و 98 سانت قدشه، با وزن 3040 گرم و قد 48 سانت پا به دنیای زیبامون گذاشت. سا...
26 ارديبهشت 1394

بدون عنوان

سانیار عزیزم سلام گل پسر شیرین زبونم دیگه حسابی بامزه شدی و دل میبری.   عزیزکم، از چند وقتی که آپدیت نکردم خلاصه بگم : توی این مدت حرف زدنت به سرعت پیشرفت کرد. دیگه کامل صحبت میکنی. قبلا به خودت میگفتی نانی. یه روز بهم گفتی: مامان، نانی رو فراموش کن بگو سانی! . این روزا صبح تا شب مشغول حرف زدن و بدو بدویی . وای که چه حرفایی میزنی آدم میخواد قورتت بده. دویدن هم که یک نفس تا وقتی که دیگه غش کنی بیفتی وگرنه حریفت نمیشیم بخوابونیمت... یکی از اتفاقای مهمی که اسفند ماه پارسال افتاد خداحافظی شما با پوشک بود، خدا رو شکر برخلاف از شیشه گرفتنت این یکی راحت انجام شد در واقع خودت خودتو از پوشک گرفتی وگرنه من عجله ای بر...
3 ارديبهشت 1394

33 ماهگی مبارک

و میگذرد...   به سرعت... انقدر که به خودت میای و میبینی همه لحظه هات رو پر کرده وجود کوچکش ...و حتی وقت نکردی روزانه هاشو بنویسی... و نبودنمان دلیل کم لطفی مان نیست! از کم سعادتی مان است... و خب روزهایی که بزرگترین دل مشغولیمان بازی های جدید با سانیار جانمان است! پسرکی که خوب میفهمد.. حرف میزند.. فکر میکند و نظر میدهد.. و... هست...خدا رو شکر به خاطر تمااااام این لحظه هایی که با خوشی میگذرد .   سانیار عزیزم، گل پسر شیرینم، سی و سه ماهگیت مبارک . خیلییی دوستت داریم.   ...
24 بهمن 1393

دو سال و نیم

سلام به گل پسر نازنینم سانیارم سی ماهگیت مبارک. فدای عزیز دو سال و نیمم بشم که دیگه برای خودش مردی شده . عسلم، دو سه ماهی هست که چیزی برات ننوشتم دلیلش بیشتر اینه که واقعا دیگه نمیدونم چی بنویسم ؟! آخه هر لحظه با تو بودن یه خاطره شیرینه و قابل وصف با کلمات نیست ... این روزا سختیا نه که کمتر بشن ولی شیرینتر شدن ! عزیزکم، دیگه حسابی شیرین زبونی میکنی و فارسی و ترکی تقریبا کامل صحبت میکنی البته هنوز تلفظ خیلی از کلماتت طوریه که فقط من متوجه میشم چی میگی! به خودت میگی نانی (سانی!) و نمیدونم چرا من نمیگی مثلا میگی مامان بیا پیش نانی یا نانی غذا آم ... اسم من از مامانا به مامان لادا تغییر کرده و به شاهین هم بابا نادین...
24 آبان 1393

27 ماهگی

کودکم آرام آرام قد می کشد و من در سایه امن صداقت ناب کودکانه اش بزرگ می شوم او می رقصد و من آرام آرام نوای کودکانه اش را زمزمه می کنم... او می خندد و من از شوق ِ حضورش اشک می ریزم... او پرواز می کند و من شادمانه آنقدر می نگرمش تا چشمانم جز او هیچ نبیند... او بازی می کند... کودکانه... می پرد ...حرف می زند... به زباني كه كسي جز من نميفهمدش ... من... کودکانه... در سایه بزرگیش پنهان می شوم تا از گرمای دست نوازش غیب بی بهره نمانم سلام گل پسر ناز و باهوشم، بیست و هفت ماهگیت مبارک.  عزیزکم، دیگه حسابی آقا شدی و این ماه طی یه اقدام انتحاری! شیر خشک رو گذاشتیم کنار و دیگه شیر پاس...
24 مرداد 1393

دو سال و دو ماه

عشق چیز عجیبی نیست حسی است مثل موقع هایی که صدایم میکنی : مامان و من میگویم : جان مامان ... و به همین مقدسیست سلام گل پسر عزیزم  سانیارم، دو سال و دو ماهه که خدای مهربون، تو فرشته نازنین رو به ما هدیه داده. دو سال و دو ماهه که من مادرم ... خدایا شکرت ... عزیزکم، این روزا واقعا شیرین شدی ، انقدر که دیگه نمیدونم چه جوری بنویسم. لحظه لحظه زندگیت برامون خاطره نابه و قابل وصف نیست. ...    هر روز میگذرد و روزی نو در راه است. پس چرا غصه بخوریم؟ چرا با غم لحظه ای را سر کنیم ؟ مگر نه اینکه هیچ لحظه ای تاب ماندن در زمان را ندارد؟ شاد باش که این ثانیه ...
30 تير 1393

جشن تولدت با تم مک کوئین

جشن تو جشن تولد تموم خوبیاست جشن تو شروع زیبای تموم شادیاست جشن تو شروع یک روز مقدسه برام وقت شکرگزاری به سوی درگاه خداست عزیزم هدیه من برات یه دنیا عشقه زندگیم با بودنت درست مثل بهشته تو خونه سبد سبد گلهای سرخ و میخک  عزیزم دوست دارم تولدت مبارک   سانیار عزیزم سلام گلم، امسال جشن تولدت همون شب تولدت که مصادف با روز مرد بود برگزار شد. تم تولدت مک کوئین بود که خودت انتخاب کرده بودی آخه عاشق ماشینی عزیزم... کارت دعوت:   عدد تولد:   ریسه تولد:   ریسه مک کوئین:   بادکنکا و استیکرا :   ب...
2 خرداد 1393

تولدت مبارک

مبارک باشد بر ما حضور تو نازنینم.... سلام گل پسر عزیز دو ساله من! تولدت مبارک امروز بیست و چهارم اردیبهشته، البته آخرین دقایقش! شایدم تا من این پست رو تکمیل کنم بشه بیست و پنجم! ولی مهم اینه هر جور شده خودمو به وبلاگت رسوندم که بهت بگم عاشقتم و از اینکه با اومدنت مادر شدم خیلی خدا رو شکر میکنم. دو سال گذشت از اون صبح دل انگیز اردیبهشت ... خدا جان دو سال است هدیه زیبایت مونس تمام لحظه هایمان شده است دو سال است پر هستیم از خوشبختی پر هستیم از شادی پر هستیم از حس ناب مادر بودن و پدر بودن. خدا جان شکرت که فرشته ای از تبار آسمانها به ما بخشیدی هدیه کردی امانت دادی. و خودت کمک کن تا روزی که هستیم برای سانیارم...
25 ارديبهشت 1393

23 ماهگی مبارک

گل پسر نازنینم سلام سانیارم، بیست و چهارم فروردین ماه بیست و سه ماهه شدی مبارک باشه عزیزم. از بدو تولدت تا حالا این اولین ماهی بود که کیک و جشن نگرفتیم چون حالمون واقعا خوش نبود ایشالا همیشه سلامت باشی گل نازم.
24 ارديبهشت 1393